تولد
امروز یک روز پاییزیه با هوایی مطبوع، که هیچ وقت از خاطر مامان نمیره ، آدرینا جون میخواد به دنیای ما پا بگذاره . همه منتظر دیدن روی گل دختر قشنگم هستند. مامان اختر با کلی وسیله به بیمارستان اومده مثل اینکه از شوق میخواد دختر کوچولوی نازم رو توی کلی لباس ببره خونه. نگهبان بیمارستان با دیدن اون همه وسیله خندید و گفت معلومه نوه اوله که همه دست و پاشون رو گم کردن. آخه نگهبان چی میدونه از دل یک مادر بزرگ مهربون!
بابا که تازه از نهاوند اومده از خوشحالی دائم به پرسنل بیمارستان شیرینی میده، یک دسته گل خیلی قشنگ و بزرگ هم اورده.
بابا که تازه از نهاوند اومده از خوشحالی دائم به پرسنل بیمارستان شیرینی میده، یک دسته گل خیلی قشنگ و بزرگ هم اورده.

خاله مینا و دایی احمد رضا هم دائم توی بیمارستان قدم می زنند.
خاله سمیرا هم از کاشان همش با تلفن حال دختر آبجی رو میپرسه دلش لک زده زودتر بیاد ببینتش.
مادربزرگ مامان هم که الآن اولین نتیجه اش رو میبینه خدامیدونه که چقدر خوشحاله. خلاصه همه داریم از این همه لحضه زیبا لذت میبریم 
مادربزرگ مامان هم که الآن اولین نتیجه اش رو میبینه خدامیدونه که چقدر خوشحاله. خلاصه همه داریم از این همه لحضه زیبا لذت میبریم 
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


تولد 
